آنچه در ذیل آمده است لزوما گزینشی منسجم از کتاب «مسئله چین» نوشته فیلسوف نامدار، برتراند راسل، نیست، بلکه عباراتی از اظهار نظرها، توصیفات و پیشبینیهای راسل از چین در اوایل قرن بیستم است که گمان میرود هرکدام به دلیلی میتواند جذاب باشد. جذابیت اصلی این عبارات در گوینده آن است، مردی که در شاخههای مختلف علم و دانش صاحب نام است. درواقع ارزش خواندن سطور ذیل از این جهت است که این گزارهها از ذهن و ضمیر راسل گذشته است.
ترجمه کتاب به نظر دلچسب نیست، با این حال دست در متن ترجمه برده نشده و در مواردی که لازم بوده است برای فهم مطلب یا برای حفظ پیوستگی گزینش، کلماتی اضافی گردد، اضافات در [] قرار گرفته است یا در پاورقی توضیحاتی آمده است. با این توضیحات کوتاه، قسمتهایی از کتاب مسئله چین به قلم برتراند راسل تقدیم میشود:
قسمتهایی از کتاب «مسئله چین» به قلم برتراند راسل
مشکلات چینیها حتی اگر تأثیری بر روی افراد خارج از چین نداشته باشند، با این حال اهمیت زیادی خواهند داشت، چون برآورد میشود جمعیت چین یک چهارم جمعیت نژاد بشر باشد. در واقع در صورت توسعه چین، همه دنیا اساسأ تحت تأثیر پیشرفت امور چین قرار خواهد گرفت که احتمالا در طول دو قرن آینده ثابت خواهد شد که چه خوب چه بد عامل تعیینکنندهای است.
[بنابراین] ما دیگر نباید خودمان را مبلغان تمدن برتر تلقی کنیم، یا حتی بدتر، خودمان را اشخاصی تصور کنیم که حق دارند چینیها را استثمار کنند.
چین مثل هر کشور متمدن دیگر آداب و رسومی دارد که مانع پیشرفت است.
کوبلای خان و سلسلههای حاکم بر چین
«کوبلای خان» (فوت ۱۲۹۴) نامش برای ما به علت ذکر نام او در نوشتههای «مارکوپولو» و شعر «کالریج» آشنا شده است، نوه چنگیز خان و اولین مغولی بود که به عنوان امپراطور چین به رسمیت شناخته شد.
کوبلای همان نقشی را در تاریخ چین ایفا میکند که فیلیپ دوم در تاریخ انگلیس ایفا میکند. او دو ناوگان شکستناپذیر، یا به بیان دقیقتر، دو ناوگان متوالی برای فتح ژاپن آماده کرد ولی آنها به علت طوفان و شجاعت ژاپنیها شکست خوردند.
بعد از کوبلای، امپراطورهای مغول راه و رسم چینیها را برگزیدند و شجاعت توأم با ظلم خود را از دست دادند. سلسله آنان در سال ۱۳۷۰ پایان یافت و جانشین، سلسله اصیل چینی مینگ بود، که تا فتح مانچو در سال ۱۶۴۴ به طول انجامید. مانچوها هم به نوبه خود راه و رسم چینیها را برگزیدند و با یک انقلاب وطنپرستانه در سال ۱۹۱۱ برانداخته شدند. آنها هیچ چیز قابل توجهی را بجز موی دم اسبی به فرهنگ چین عرضه نکردند، که آن هم در انقلاب کنار گذاشته شد.
جمعیت چین در دورههای مختلف
اولین سرشماری که توسط مانچوها و بعد از استقرار مجدد نظم در سال ۱۶۵۱ انجام شد، جمعیت چین را ۵۵ میلیون نفر گزارش کرد که کمتر از جمعیتی است که در سلسله هان در سال ۱ میلادی گزارش شده بود. در سال ۱۷۲۰، جمعیت به ۱۲۵ میلیون نفر رسیده بود. قبل از شورش «تایپینگ» (۱۸۴۲) جمعیت به ۴۱۳ میلیون نفر رسیده بود؛ بعد از شورش عظیم، به ۲۶۱ میلیون نفر کاهش یافت. جمعیت تخمینی امپراطوری چین (به استثنای تبت) ۳۲۹ میلیون و ۵۴۲ هزار نفر میباشد.
سه ویژگی مهم تمدن قدیمی چین
تمدن قدیمی چین ویژگیهای کلی مشخصی دارد که آن را متمایز میکند. من مایلم که مهمترین این ویژگیها را انتخاب کنم:
- استفاده از نمادها به جای حروف در نوشتن؛
- جایگزینی اصول اخلاقی کنفسیوس به جای دین در میان طبقه تحصیلکرده؛
- حکومت توسط ادیبانی که با آزمون انتخاب میشدند به جای اشرافیت موروثی.
ویژگی اول: خط و فرهنگ الفبایی
[در مورد ویژگی اول توضیح آنکه] با تقسیم کردن فرهنگ نژادها بر این اساس، متوجه تفاوتی اساسی در نوع فرهنگ در بین استفادهکنندگان از الفبا و خط اندیشهنگار میشویم؛ فرهنگهایی که هر کدام مزایا و معایب خود را دارند. حال با همه احترامی که برای استفادهکنندگان الفبا قائل هستم، باید صادقانه اظهار کنم که عیبی جدی و ذاتی دارد و آن هم عدم ثبات است.
متمدنترین قسمت جهان که افراد آن تحت تأثیر فرهنگ الفبایی هستند، منطقه سکونت دمدمیمزاجترین افراد است. تاریخ سرزمینهای غربی این داستان را بارها و بارها تکرار میکند. یونانیها، رومیها و عربها چنین افرادی هستند. مردم سامی و حامی باستان در اصل از الفبا استفاده میکنند و تمدن آنها همان عدم ثباتی را دارند که یونانیها و رومیها دارند.
ویژگی دوم: کنفسیوس و اصول اخلاقی چین
[در مورد ویژگی دوم توضیح آنکه] کنفسیوس (۵۵۱-۴۷۹ قبل از میلاد) به سبب تأثیر اجتماعیاش باید جزو بنیانگذاران دین محسوب شود. تأثیر او بر رسوم و طرز تفکر افراد به اندازه تأثیر بودا، عیسی و محمد است اما ماهیت آن به طرز عجیبی متفاوت است. برعکس بودا و عیسی، او شخصیتی کاملاً تاریخی است که چیزهای زیادی در مورد زندگی او مشخص است و قصهها و افسانههای کمتری در مورد او در مقایسه با انسانهایی مثل او وجود دارد.
او سیاستمداری فعال بود که به اداره امور کشور میپرداخت. فضایلی که او سعی میکرد القا کند مربوط به پرهیزگاری افراد یا تامین رستگاری در زندگی بعد از مرگ نبود، بلکه آن فضایلی بودند که به زندگی توام با صلح و رفاه در اینجا روی زمین میانجامند.
حرمت گذاشتن به موجودات غیرمادی بخشی جاری در کنفسیونیسم نمیباشد، بجز به صورت تکریم اجداد که نمونهای از وظیفهشناسی در قبال پدر و مادر بود و بنابراین با وظیفهشناسی نسبت به همسایگان ادغام میشد.
وظیفهشناسی در قبال پدر و مادر شامل اطاعت از امپراطور هم بود، بجز وقتی که شرارت او به حدی بود که حق خدایی او را از بین میبرد، چون چینیها […] همیشه اعتقاد داشتهاند که عدم اطاعت از امپراطور در صورتی که او به هیچ وجه کشور را به خوبی اداره نمیکرد موجه بود.
اگر مردم فقیر شدهاند و فداکاریهای افراد با اعمال حاکم بیارزش شده است، بودن حاکم چه سودی دارد و مردم چه چارهای بجز خلاص شدن از شر او دارند؟
این عقیده خردمندانه در طول تاریخ چین پذیرفته شده است و باعث متداول شدن نافرمانیها شده است.
جایگاه خانواده در آموزههای کنفوسیانیسم
[در مورد جایگاه خانواده در آموزههای کنفوسیانیسم:] بزرگترین قصور در مورد وظیفهشناسی به پدر و مادر، بیفرزند بودن است، چون تصور میشد اجداد در صورتی که کسی را نداشته باشند که آیین آنها را ادامه دهد، رنج میکشند. احتمالا این آموزه باعث زاد و ولد زیاد چینیها شده است.
در این خصوص یونانیها و رومیهای باستان مشابه چینیها بودند، اما با پیشرفت تمدن آنها اهمیت خانواده کمتر و کمتر شد. اما این اتفاق در چین تا زمان حال به تعویق افتاد.
وطنپرستی وفاداری شخص را به گروهی جنگجو معطوف میکند، در حالیکه وظیفهشناسی نسبت به پدر و مادر بجز در جامعهای بدوی این کار را نمیکند. بنابراین عشق به خانواده کمضررتر از وطنپرستی است. تاریخ و وضعیت فعلی چین در مقایسه با اروپا این عقیده را تایید میکند.
جدای از وظیفهشناسی به پدر و مادر، کنفسیونیسم عملاً یک آییننامه رفتار بود که در بعضی موارد به یک کتاب رسوم تقليل درجه پیدا میکرد. خویشتنداری، میانهروی و مهمتر از همه ادب را اشاعه میداد. اصول اخلاقی آن مثل بودیسم و مسیحیت به حدی سخت نبود که فقط تعدادی قدیس بتوانند از آن تبعیت کنند یا به حدی به رستگاری نمیپرداخت که با عرف سیاسی مغایر باشد.
اگرچه در چین جنگها و انقلابهای متعددی اتفاق افتادهاند، آرامش کنفسیوسی باعث شده است چین با وجود همه آنها پابرجا بماند.
کنفسیونیسم، بودیسم و تائوئیسم
کنفسیونیسم شکل فعلی را تا قرن دوازدهم بعد از میلاد به خود نگرفت؛ زمان سقوط مغولها (۱۳۷۰). [از این پس] دولت تماماً جانب کنفسیونیسم را به عنوان آموزه حکومتی گرفته است؛ قبل از آن، نزاعهایی بین بودیسم و تائوئیسم وجود داشته است.
[درواقع باید در نظر داشت، از قرن دوم قبل از میلاد کنفسیونیسم بر فضای عمومی چین حاکم شد، و از قرن هشتم به بعد با بودیسم ممزوج شد و از هزاره دوم به بعد در قالب نئوکنفوسیانیسم که ترکیبی از آموزههای کنفوسیوس، بودا و تائوئیسم بود تداوم یافت. نکته مهم دیگر آنکه] چینیها باور ندارند که اگر یک دین برحق است بقیه نادرست هستند.
ویژگی سوم: نظام آزمون و انتخاب مدیران
[در مورد ویژگی سوم توضیح آنکه:] به هر حال، خوب یا بد، سیستم آزمون تأثیر عمیقی بر روی تمدن چین داشت. از مزایای آن اشاعه گسترده احترام به علم، امکان صرف نظر کردن از اشرافیت موروثی، انتخاب مدیرانی که حداقل مستعد تلاش بودند و حفظ تمدن چین علیرغم کشورگشایی وحشیانه بود.
چین و مواجهه با قدرتهای غربی
[این ایده نزد چینیها وجود دارد که] امپراطوری چین از همه چیز به مقدار فراوان دارد و در داخل مرزهایش از هیچ محصولی بیبهره نیست. بنابراین هیچ نیازی به وارد کردن تولیدات بربرهای اجنبی در ازای محصولات نبود. اما چون چای، ابریشم و چینی که امپراطوری چین تولید میکند، برای کشورهای اروپایی ضروریات قطعی هستند، تجارت محدودی در کانتون مجاز بود و ادامه پیدا کرد.
نظر من این است که تا وقتی که این سند غیرعاقلانه به نظر میرسد، هیچ کس چین را درک نخواهد کرد. رومیها مدعی حکمرانی بر جهان بودند و آنچه خارج از امپراطوری آنها قرار داشت برایشان اهمیتی نداشت. امپراطوری «چین لانگ» بزرگتر بود و احتمالا جمعیتش هم بیشتر بود؛ هم زمان با روم به عظمت دست یافته بود و سقوط نکرده بود بلکه تمام دشمنانش را بدون استثنا یا از طریق جنگ یا جذب به سمت خود شکست داده بود.
این امر که بریتانیا شکسپیر و میلتون، لاک و هیوم، و همه اشخاص دیگری را که ادبیات و علوم انسانی را پرورش دادهاند، عرضه کرده است، ما را برتر از چینیها نمیکند. آنچه باعث برتری ماست نیوتون و رابرت بویل و دانشمندانی هستند که جانشین آنها شدند.
آنها ما را با بالا بردن مهارتمان در هنر کشتن برتر میکنند. یک انگلیسی راحت میتواند یک چینی را بکشد، اما یک چینی به همین راحتی نمیتواند یک انگلیسی را بکشد.
جنگهای چین و قدرتهای اروپایی
اولین جنگ ما انگلیسیها با چین در سال ۱۸۴۰ بود و به این دلیل بود که دولت چین تلاش میکرد واردات تریاک را متوقف کند. این جنگ با تسلیم هنگ کنگ و گشوده شدن پنج بندر به روی تجارت با بریتانیاییها و مدت کمی بعد از آن با فرانسه، آمریکا و اسکاندیناوی پایان یافت. در سالهای ۱۸۵۶-۱۸۶۰، انگلیس و فرانسه متحد با هم به جنگ با چین پرداختند.
این اقدام در متقاعد کردن چینیها به برتر بودن تمدن ما بسیار موثر بود، بنابراین آنها هفت بندر دیگر و رود یانگ تسه را گشودند، غرامت پرداخت کردند و قلمروی بیشتری را در هنگ کنگ به ما واگذار کردند.
در سال ۱۸۷۰ در حرکتی نسنجیده، یک دیپلمات بریتانیایی را به قتل رساندند، به همین دلیل بقیه دیپلماتهای بریتانیایی هم درخواست غرامت، گشودن پنج بندر بیشتر و عوارض گمرکی ثابتی برای تریاک کردند و آنها را به دست آوردند.
درگیری دوم با قتل دو مبلغ آلمانی در «شانتانگ» در سال ۱۸۹۷ شروع شد. آلمانها خلیج کائوچو را اشغال کردند و یک پایگاه دریایی در آنجا ایجاد کردند؛ آنها همچنین امتیازات راه آهن و استخراج معدن در شانتانگ به دست آوردند، که بوسیله پیمان ورسای برطبق چهارده ماده به ژاپن انتقال پیدا کرد.
قیام بوکسورها یکی از وقایع انگشتشمار مربوط به چین است که همه اروپاییها از آن اطلاع دارند.
سیاست درهای باز و گمرک چین
در پایان جنگ ما انگلیسیها با چین در سال ۱۸۴۲ ما معاهدهای را منعقد کردیم که عوارض پنج درصدی را برای همه واردات و عوارض حداکثر پنج درصدی را برای صادرات در بندرهای ذکر شده در معاهده در نظر میگرفت. وقتی قدرتهای خارجی از سیاست درهای باز به عنوان داروی تمام دردهای چین یاد میکنند، باید در نظر داشته باشیم که درهای باز برای چین آن خودمختاری را در زمینه امور گمرکی که کشورهای دیگر از آن برخوردارند، ایجاد نمیکند.
اگر در شهری زندگی کنید که در آن دزدان انجمن شهر را به تسخیر درآوردهاند، آنها احتمالا بر اعمال سیاست درهای باز اصرار خواهند ورزید، اما ممکن است به نظر شما این سیاست زیاد رضایتبخش نباشد. وضعیت چین در میان قدرتهای بزرگ اینگونه است.
انقلاب ۱۹۱۱ و یوآن شیکای
انقلاب ۱۹۱۱ در چین انقلابی ملایم بود و مشابه انقلاب ما انگلیسیها در سال ۱۶۸۸ بود. حامی اصلی آن «سون یات سن» که اکنون رئیس دولت کانتون است، توسط جمهوریخواهان حمایت میشد و به عنوان رئیس جمهور موقت انتخاب شد.
اما ارتش شمالی به خاندان سلطنتی وفادار ماند و احتمالا میتوانست انقلابیها را شکست دهد. با این حال، ناگهان به ذهن فرمانده کل قوای آن «یوآن شیکای»۲ نقشه بهتری خطور کرد.
چین نباید تنها با یک کشور اروپایی مقایسه شود، بلکه باید با کل اروپا مقایسه شود.
جایگاه روشنفکران در چین
روشنفکران در چین جایگاه مخصوصی دارند که با جایگاه آنان در هر کشور دیگری تفاوت دارد. اشرافیت موروثی در چین عملا دو هزار سال پیش منقرض شده است و قرنهای بسیاری است که کشور توسط نامزدهای موفق شده آزمونهای رقابتی اداره میشود.
یک اعتقاد چینی سنتی وجود دارد که به سختی از میان میرود و آن این است که نظرات درست اخلاقی مهمتر از دانش جامعی است که از طریق علمی به دست آمده باشد. مسلماً ریشه این نظر در سنت کنفسیوسی است.
تمدن غرب و تمدن چین
اروپای غربی و آمریکا زندگی اعتقادی عملاً متشابهی دارند که من رد آن را در سه منشأ پیدا میکنم: (۱) فرهنگ یونانی، (۲) دین یهودی و اصول اخلاقی آن، (۳) صنعتمداری نوین که خود پیامد علم نوین است. ما میتوانیم افلاطون، تورات و گالیله را نمایندگان این عناصر در نظر بگیریم.
هیچ کدام از این سه عنصر به جز یونان که به صورت غیرمستقیم نقاشی، مجسمهسازی و موسیقی چینی را تحت تأثیر قرار داده است، هیچ نقش قابل ملاحظهای در توسعه چین نداشتهاند.
من فکر نمیکنم علم در حال حاضر بتواند کاملاً خصایص ملی را توضیح دهد. آب و هوا و شرایط اقتصادی بخشی از آن را توضیح میدهند ولی از توضیح همه آن عاجز هستند. قسمت اعظمی از آن احتمالاً به شخصیت اشخاص ذینفوذی بستگی دارد که در یک دوره تعیینکننده ظاهر شدند مثل موسی، محمد و کنفسیوس.
بودیسم در تمدن چین
فقط و فقط یک عنصر خارجی مهم در تمدن قدیمی چین وجود دارد و آن بودیسم است.
بودیسم در قرون اولیه دوره مسیحیت از هند وارد چین شد و جایگاه مهمی را در فرهنگ این کشور پیدا کرد.
اما در چین این تضاد وجود ندارد؛ یک شخص ممکن است هم بودائی باشد و هم پیرو کنفسیوس چون هیچ چیزی در آن دو با دیگری مغایر نیست.
علم غربی و آینده چین
در چین اشتیاق زیادی برای آموختن علم غربی وجود دارد. دلیل این امر، فقط به دست آوردن قدرت ملی برای مقاومت در برابر تجاوز غرب نیست، بلکه به این دلیل است که تعداد زیادی از مردم یادگیری را به خودی خود چیز خوبی تلقی میکنند.
اگر چه تمدن چین تا به حال در علم ضعیف بوده است، هرگز شامل چیزی مخالف علم نبوده است، و بنابراین گسترش دانش علمی به موانعی همچون کلیسا که بر سر راه آن در اروپا قرار داشت، برخورد نمیکند.
باید بگویم که حسن متمایزکننده ما روش علمی ماست؛ حسن متمایزکننده چینیها فهم درست اهداف زندگی است. آنچه ما باید امیدوار باشیم به تدریج به هم بپیوندند، این دو حسن هستند.
لائوتسه و اهداف زندگی
لائوتسه طرز کار تائو (طريقه) را اینگونه توصیف میکند:
«تولید بدون تصاحب، فعالیت بدون ابراز وجود، توسعه بدون تسلط».
فضایل و رذایل چینیها از نگاه راسل
چینیها به عنوان یک نژاد، نه بیشتر از فرانسویها، ولی قطعا بیشتر از انگلیسیها و آمریکاییها در مورد پول سرسخت هستند. عقاید سیاسی آنها فاسد و غیراخلاقی است و اشخاص قدرتمندشان با روشهای ننگین کسب درآمد میکنند.
گرایش آنها به حکومت کردن بر مردمان دیگر به صورت مستبدانه کمتر از تمایل سفیدپوستان است.
اگر چینیها بخواهند، میتوانند قدرتمندترین کشور را در دنیا داشته باشند. اما آنها فقط خواهان آزادی و نه حکومت یا تسلط هستند.
نگاه راسل به حضور غربیها در چین
سفیدپوستان با سه انگیزه به چین رفتهاند: برای جنگ با آنها، برای کسب ثروت، و برای اینکه چینیها را به کیش ما (مسیحیت) بخوانند.
چینیها اصلا تمایلی ندارند که ما را به آیین کنفوسیون بخوانند؛ آنها میگویند: «ادیان بسیاری وجود دارد. اما حقیقت یکی است.»
من به منظور تدریس به چین رفتم؛ اما هرچه بیشتر ماندم کمتر به آنچه که من باید به آنها یاد میدادم فکر میکردم و بیشتر به این فکر میکردم که باید از آنها چه چیزی را بیاموزم.
ای کاش من میتوانستم امید به این داشته باشم که چین در عوض دانش علمی ما، تا اندازهای از شکیبایی زیاد و آرامش خاطر متفکرانهاش به ما بدهد.
شادی و نگاه چینیها به زندگی
آیا محتاطانه است که با فکر کردن به بلایایی که ممکن است هر زمانی در آینده اتفاق بیفتند، همه شادیهای زمان حال را از دست بدهیم؟
چینیها به این سوالها پاسخ منفی میدهند و بنابراین باید فقر، بیماری و هرج و مرج را تحمل کنند. چینیها از هر قشری و از هر نژادی که من با آنها آشنا هستم، بیشتر عاشق خنده هستند، آنها همه چیز را بهانهای برای خنده قرار میدهند و همیشه با یک جوک میتوان یک مشاجره را فرونشاند.
چین؛ یک تمدن بیش از یک موجودیت سیاسی
چین بیشتر از آنکه یک موجودیت سیاسی باشد یک تمدن است؛ تمدنی که از زمان باستان تاکنون برجا مانده است.
از زمان کنفوسیوس، امپراطوریهای مصر، بابل، پارس، مقدونیه و روم از بین رفتهاند؛ چین به دلیل تحول مستمر بر جا مانده است. عوامل موثر خارجی هم بودهاند. ابتدا بودائیسم و بعد علم غربی.
اما بودائیسم چینیها را شبیه هندیها نکرد و علم غربی هم آنها را شبیه اروپاییها نخواهد کرد.
سه عیب اصلی چینیها از نگاه راسل
مدت کوتاهی قبل از اینکه من چین را ترک کنم یک نویسنده بلندآوازه چینی مرا تحت فشار قرار داد تا بگویم چه چیزی را عیب اصلی چینیها تلقی میکنم. من به سه خصیصه اشاره کردم: طمع، بزدلی و بیرحمی.
با کمال تعجب، مخاطب من به جای عصبانی شدن به درستی انتقاد من اقرار کرد و شروع به بحث در مورد راههای ممکن علاج آنها کرد. این نمونهای از صداقت متفکرانهای است که یکی از بزرگترین محاسن چین است.
من در مورد اینکه وضع رشوهخواری در اروپا در قرن هجدهم بهتر از وضع کنونی چین بوده است، شک دارم.
پیشبینی راسل درباره صنعتی شدن چین
چین تاکنون فقط کمی صنعتی شده است، اما امکانات بالقوه صنعتی در چین بسیار زیاد هستند و میتوانیم این را که در طی چند دهه آینده پیشرفت سریعی خواهد بود، تقریبا قطعی تلقی کنیم.۵
شاید اهمیت معادن به اندازه اهمیت خطوط راه آهن باشد، چون اگر یک کشور به خارجیها اجازه بدهد ذخایر معدنی آن را کنترل کنند، نمیتواند صنایع یا مهماتش را تا حدی که از حمایت خارجیها بینیاز باشند، راه بیندازد.
همه قدرتهای بزرگ بدون استثنا منافعی دارند که در طولانیمدت با سعادت چین و با توسعه تمدن چین به بهترین شکل، ناسازگار هستند. بنابراین باید برای نجات به توانایی خود تکیه کند، نه اینکه به خیرخواهی قدرتهای خارجی تکیه کند.
پاورقیها
- مسئله چین، برتراند راسل، ترجمه امیر سلطانزاده، نشر علم، ۱۳۹۴.
- توضیح تکمیلی: یوآن شیکای یک نظامی و دولتمرد چینی بود؛ که در اواخر دودمان چینگ، به قدرت رسید و تلاش کرد یک سری پروژه اصلاحی و امروزیسازی پیاده کند. او نخستین ارتش مدرن را برای چین ایجاد کرد. ایجاد نظام اداری و ارتش منظم، باعث شد تا گامهای اصلی برای یکهسالاری رئیسجمهور در جمهوری چین برداشته شود. او در دوره کوتاه، تمام تلاشش را کرد تا پادشاهی چین را دوباره برپا کند و یک نظام پادشاهی را تشکیل دهد.
- چین در نهایت کمونیسم را انتخاب کرد.
- مدارس چینیها در دهه دوم قرن بیستم ده برابر میشود. برخی در آن دوره به این باور رسیدهاند که آمریکا تنها دوست واقعی چین در میان قدرتهای بزرگ است.
- حوالی ۱۹۰۸ سالهای ساخت راه آهن بوسیله وامهای خارجی است.
